انگار مدتي است كه احساس ميكنم
................خاكستريتر از دو سه سال گذشتهام..........
.............................احساس ميكنم كه كمي دير است
ديگر نميتوانم..........
................هر وقت خواستم..........
.......................در بيست سالگي متولد شوم............
انگار......
....فرصت براي حادثه......
...........از دست رفته است..........
..................از ما گذشته است كه كاري كنيم...........
.............................................كاري كه ديگران نتوانند.
فرصت براي حرف زياد است............
................اما اگر گريسته باشي.................
آه..........
........مردن چقدر حوصله ميخواهد......
........................بيآنكه در سراسر عمرت........
.........................................يك روز، يك نفس......
......................................بي حس مرگ زيسته باشي.
انگار .....
.....اين سالها كه ميگذرد......
..................چندان كه لازم است......
......................................ديوانه نيستم...................
احساس ميكنم كه پس از مرگ.......
..............عاقبت يك روز....................
...................................ديوانه ميشوم.....................
شايد براي حادثه بايد
......................گاهي كمي عجيبتر از اين............
....................................................................باشم.
با اين همه تفاوت..........
..................احساس ميكنم كه كمي بيتفاوتي.....
...............................................................بد نيست.
حس ميكنم كه انگار
.......نامم كمي كج است........
....................و نام خانوادگيام، نيز...................
...............................از اين هواي سربي...............
..........................................................خسته است.
امضاي تازه من...............
..................ديگر..............
.........................امضاي روزهاي دبستان نيست.
اي كاش
.........آن نام را دوباره..............
...........................پيدا كنم.............................
اي كاش..........
...........آن كوچه را دوباره ببينم............
.............................آنجا كه ناگهان.............
.....................................يك روز نام كوچكم از دستم....
.........افتاد....................
................................و لابهلاي خاطرهها گم شد..............
.....آنجا كه يك كودك غريبه.............
.................با چشمهاي كودكي من نشسته است............
.........................از دور..........................
...........................................لبخند او چقدر شبيه من است...........
آه، اي شباهت دور...................
..............................اي چشمهاي مغرور..........................
.........................اين روزها كه جرات ديوانگي كم است..................
....................................................بگذار باز هم به تو برگردم...............
....................بگذار دست كم................................
............................................گاهي تو را به خواب ببينم......................
.............بگذار در خيال تو باشم.....................
.................................................بگذار .............................
بگذريم...............................
اين روزها....................
..........................................خيلي براي گريه دلم تنگ است...................
............................................خیلی...................................................
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:32 توسط مترسک تنها
|
این لیوان، نیمه ی پر ندارد......
سروته ش هم که کنی.. دریغ از یک قطره
اما تو این کار را هم نکن.....
بعضی چیزهاست که آدم را سر ِپا نگه میدارد
مثل همین ردِّ آب تبخیر شده از اندی سال پیش.....
.............چیزی شبیه همان سراب شاید...............
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:13 توسط مترسک تنها
|
انسان نمىتواند به آسمان نينديشد !
........... چگونه مىتواند ؟!
مگر انسان هايى كه عمر را بى چرا به چريدن مشغولند
............و سر به زمين فرو بردهاند و پوزه در خاك دارند
.............و غرق در آب و علفند
.......................اينها كه « گوسفندان » دوپايند !.....................
« دكتر على شريعتى »
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:25 توسط مترسک تنها
|
مترســـــک
زمین سبز تو مرده مترســـک دلت پیر است و پژمرده مترسک
کلاغی که به آن دلداده بودی تو را پاک آبرو بــــرده مترســــــک
زمانی مزرعـــــــه یار تو بوده و حالا از تــــو آزرده مترســــــک
پس از این سایه هم حتی نداری شدی تنها و افسرده مترســک
کسی مثل تو این ثانیه ها را بدون وقفه نشمرده مترســـک
هزاران حرف داری در دل خود ولی کس گوش نسپرده مترسک
برو از هستی ات چیزی نمانده بجز روح ترک خورده مترســـــــک.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:20 توسط مترسک تنها
|
آريل دورفمن، نمايشنامهنويس، شاعر و رماننويس شيليايی است که در آرژانتين و از پدر و مادری مهاجر روس بدنيا آمد. به آمريکا مهاجرت کردند، به خاطر افکار مارکسيستی پدرش مجبور به ترک آمريکا شده و به شيلی رفتند و مقيم آنجا شدند.
مدتها به عنوان مشاور سالوادور آلنده، رئيس جمهور سوسياليست شيلی در کنارش بود و پس از کودتای آمريکائی پينوشه، به شکلی شگفت انگيز جان سالم به در برد و به آمريکا رفت و از آن زمان تا کنون رنج مردم کشورش را به شيوههای گوناگون به گوش جهانيان رسانده است.
وصيت نامه: تقديم به بنديان زير شکنجه
وقتی به تو میگويند...................................
..........که من در زندان نيستم......................
...............باور مکن!..............
بايد روزی اين را اعتراف کنند!.......................
.......................وقتی به تو میگويند..........
.....................................که من آزاد شدهام
...............باور مکن!.............
روزی بايد اعتراف کنند که دروغ گفتهاند.........
...........وقتی به تو میگويند.......................
....................که من به خودم خيانت کردهام
...............باور مکن!.............
روزی بايد اعتراف کنند.....
............ که من به حزبم وفادار بودهام............
وقتی به تو میگويند که من در فرانسه بودهام
.............. باو مکن!.............
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:3 توسط مترسک تنها
|
زندگیه واقعی.........
دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:
اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
اقاي كي گفت:البته ! اگر كوسه ها ادم بود ند
توي دريا براي ماهي ها جعبه هاي محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توي آن ميگذاشتند
مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد
هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند
براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني هاي بزرگ بر پا ميكردند...
چون كه :
گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !!!
براي ماهي ها مدرسه ميساختند
وبه انها ياد ميدادند
كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند !!!
درس اصلي ماهيها اخلاق بود !
به انها مي قبولاند ند كه :
زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خود را در تقد يم يك كوسه كند !!!
به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند
اينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست ميايد !!!
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه ای روي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند !
همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده اي هم مينواختند كه بي اختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند ...!
در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها مي ا موخت :
..........."زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود" ..........
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 9:1 توسط مترسک تنها
|
موجودی به نام زن...................
زن عشق می كارد و كینه درو می كند...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی....
برای ازدواجش در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است ......
.........و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....
....و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
.........و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند،،،،،،،،
....... چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان،،،،،
...... جوانی بر باد رفته اش را می بیند ......
..........و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد،،،،،،،
........ سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده......
...................... و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
........................و اینها همه.........
........................ كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
........................................و این, رنج است....
....................................................................................................( دکتر علی شریعتی(
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 8:24 توسط مترسک تنها
|
تنفیذ با اعمال شاقه ، ابراهيم نبوي
در راستای اهمیت تنفیذ که یکی از مسائل مهم کشور بوده و احتمالا بخاطر همین امر مهم بزرگان کشور از جمله حسین رضازاده در آن شرکت نموده و نشان دادند که تا چه حد احمدی نژاد رئیس جمهور کشور می باشد، و ما منتظریم که تحلیف هم برگزار شود تا تهران در روز تحلیف نیز با همین شکوهی که تنفیذ برگزار شد، تحلیف را هم برگزار کند، به سووالات مربوط به این جلسه پرداخته و از همگان انتظار داریم به این سووالات پاسخ صحیح بدهند
سوال اول: با توجه به اینکه رهبری گفته است " اعتماد مردم سرمایه اصلی نظام است." پس نتیجه می گیریم نظام از نظر اقتصادی چه مشکلی دارد؟
گزینه اول: مشکل سرمایه
گزینه دوم: مشکل سرمایه برباد رفته
گزینه سوم: مشکل هزینه کردن کل سرمایه بدون دلیل
گزینه چهارم: مشکل تبدیل سرمایه به کود انسانی توسط مسوولان مربوطه
سوال دوم: مراسم تنفیذ ریاست جمهوری امسال شبیه چه مراسمی انجام شد.
گزینه اول: جشن خانه سینما
گزینه دوم: جشنواره فیلم فجر
گزینه سوم: جشنواره سینمای تجربی و نیمه حرفه ای
گزینه چهارم: جشنواره تئاتر و نمایشهای استانی فیلم فجر
سوال سوم: رهبری، جلسه تنفیذ دیروز را "جلسه پروزن و محترمی" خواند. علت پروزن بودن جلسه مذکور چه بود؟
گزینه اول: حضور حسین رضازاده در مراسم تنفیذ
گزینه دوم: حضور سردار فیروزآبادی در مراسم تنفیذ
گزینه سوم: حضور همزمان رضازاده و فیروز آبادی در مراسم تنفیذ.
گزینه چهارم: اصولا اگر رهبری این حرف را نمی زد، چی می خواست بگوید؟
سوال چهارم: با توجه به حضور عمو پورنگ ، احمد نجفی، شریفی نیا، جهانگیر الماسی و مایلی کهن، جای چه افراد دیگری در مراسم تنفیذ خالی بود؟
گزینه اول: کلاه قرمزی، پسرخاله و پلنگ صورتی
گزینه دوم: کلاه قرمزی، پسر خاله و کامران نجف زاده
گزینه سوم: شرک، پت و مت و لورل و هاردی
گزینه چهارم: کلاه قرمزی، پسرخاله و زورو
سوال پنجم: حضور قطبی سرمربی تیم ملی در مراسم تنفیذ به چه دلیل بود؟
گزینه اول: برای اینکه ثابت کند سرمربی تیم دولتی است نه تیم ملی.
گزینه دوم: بخاطر اینکه بازی را خوب اداره کند.
گزینه سوم: بخاطر اینکه هنوز فرق احمدی نژاد با اوباما توی چشمش نرفته است.
گزینه چهارم: بخاطر اینکه دور هم باشند.
سوال ششم: چرا هاشمی، خاتمی، کروبی، حسن خمینی، ناطق نوری، اقلیت مجلس و اعضای مهم مجلس خبرگان در مراسم تنفیذ حضور نداشتند؟
گزینه اول: رفته بودند گل بچینند.
گزینه دوم: خسته بودند، خواب شان می آمد.
گزینه سوم: مسافرت پیش آمده بود و نمی شد نرفت.
گزینه چهارم: آدم که در تشییع جنازه خودش شرکت نمی کند.
سوال هفتم: احمدی نژاد پس از دستگیری هزاران نفر و کشته شدن بیش از 300 نفر از مردم کشور، گفته است: " تمام تلاش ما برای نشاندن لبخند به لبان عزیز رهبری است." برای اینکه رهبری بخندد، چند نفر باید گریه کنند؟
گزینه اول: بین هزار تا پنج هزار
گزینه دوم: بین پنج هزار تا ده هزار
گزینه سوم: بین ده هزار تا پانزده هزار
گزینه چهارم: بالاتر از پانزده هزار
سوال هشتم: در پاسخ به این جمله وزیر کشور که گفته است " کوچکترین مورد ناامنی در این دوره انتخابات رخ نداد." از چه ضرب المثلی استفاده می شود؟
گزینه اول: اینجای عمه آدم دروغگو
گزینه دوم: دروغگو به خودشم دروغ می گه
گزینه سوم: دروغ حناق نیست که آدمو خفه کنه
گزینه چهارم: اوتور بابا، بکپ سرجات!
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:16 توسط مترسک تنها
|
برگ تکراری تاریخ: محاکمهی اسلانسکی
محاکمه رودولف اسلانسکی، یک دادگاه نمایشی علیه برخی از اعضای حزب کمونیست چکسلواکی (کیاسسی) بود که گمان میرفت روش رهبر یوگوسلاوی ژوزف تیتو را در پیش گرفتهاند و در 10 نوامبر 1952 انجام گرفت. در این نمایش رودولف اسلانسکی دبیرکل حزب کمونیست چکسلواکی به همراه 13 نفر دیگر از رهبران حزب که 11 نفرشان یهودی بودند به اتهام همکاری در یک توطئهی صهیونیستی-تروتسکیای-تیتویی محاکمه و محکوم شدند. 11 نفر اعدام گردیدند و 3 نفر به حبس ابد محکوم شدند.*
این محاکمه در نتیجهی شکاف در رهبری حزب کمونیست انجام شد و بخشی از پروژهی تحت القایِ استالین برای تصفیهی نیروهای “غیروفادار” در احزاب کمونیست کشورهای اروپای مرکزی و همینطور پاکسازی یهودیان از کادر رهبری احزاب کمونیست بود. کلمنت گوتوالد رئیس جمهور چکسلواکی و رهبر حزب کمونیست که نگران حذف شدن خود بود تصمیم گرفت اسلانسکی را قربانی کند. همکار قدیمی و دوست خود او که مقام دوم در حزب بود، بقیه افراد به نحوی انتخاب شده بودند که به شکلی واضح تهدید را به گوش گروههای مختلف برساند. دراین میان دو سادیست جنایتکار هم برای طبیعیتر به نظرآمدن نمایش انتخاب شدند.
رودولف اسلانسکی در هنگام شنیدن حکم اعدام دادگاه نمایشی نوامبر 1952
محاکمه و ارعاب ِ در پی ِ آن، بنا به دستور مسکو توسط مشاوران شوروی برنامهریزی و رهبری شد، یعنی همان کسانی که توسط خود گوتوالد و اسلانسکی و با کمک پرسنل سازمان امنیت چکسلواکی و به دنبال محاکمه لازلو رائیک در بوداپست (سپتامبر 1949) به چکسلواکی دعوت شده بودند.
همه کسانی که محاکمه شدند به تمامی اتهامات وارده اعتراف کردند (تحت فشار شدید شکنجه) و محکوم به مجازات شدند. مردم (!) چکسلواکی پتیشنی را امضا کردند که خواستار مجازات مرگ برای خائنین بود. رفتار وحشیانهای که با این افراد گردید روشی برای نمایش این بود که هیچ چیز جلودار حزب کمونیست نیست و معاندان انتظار کوچکترین شفقتی را نباید داشته باشند.
پس از مرگ استالین در 1953 کمکم سبعیت شکنجهها کاهش پیدا کرد و قربانیان دادگاه از جمله افرادی که از محاکمهی پراگ جان به دربرده بودند، یکی پس از دیگری عفو گرفتند. یکی از این افراد آرتور لاندن معاون وزیر امور خارجه بود که محکوم به حبس ابد شدهبود. او کتابی به نام اعتراف نوشت که سالها بعد دستمایه فیلمی بسیار دیدنی به همین نام از فیلمساز شهیر یونانی کنستانین کوستا گاوراس گردید. کارگردانی که آثار ارزشمند دیگری دربارهی دیکتاتوریها، در دیگر نقاط جهان از جمله سه فیلم مشهور زد درباره رژیم دیکتاتور یونان، حکومت نظامی در باره رژیم اروگوئه و جعبهی موسیقی درباره یک جنایاتکار ِ فاشیست مجار را در فیلموگرافی خود دارد و جالبی همهی این آثار شباهت لحظه به لحظه سکانسهای فیلمهای او با سکانسهای زندگی ماست. این فیلم با نقشآفرینی ایو مونتان در نقش آنتون لودویک (همان آرتور لاندن) و سیمون سینیوره در نقش همسرش ساخته شد. فیلم بیانیهای بسیار قوی در محکومیت توتالیتاریسم و به خصوص استالینیسم است.
آنتون لودویک معاون وزیر امور خارجه چکسلواکی کمونیست متوجه میشود که تحت نظر و تعقیب است. روزی او توسط سازمانی که خود را بالاتر از قدرت حاکمه معرفی میکند دستگیر و به زندان میافتد، او ماهها و بدون اینکه بداند برای چه، درسلول انفرادی نگه داشته میشود و در نهایت تحت فشار روشهای شستشوی مغزی از جمله محرومیت از خواب برای روزهای متوالی و دارو کمکم حاضر میشود که به جرمهای خیالی و خیانت اعتراف کند و حتی این اعترافات را در دادگاه عمومی تکرار کند. فیلم به خوبی نشان میدهد که چگونه شکنجه و فشار روانی در دورهی بازجویی باعث میشود که یک کارمند عالیرتبه وفادار به نظام به خیانت معترف گردد.
شاید یکی از به یاد ماندنیترین صحنههای این فیلم صحنهای از نمایش دادگاه است که یکی از متهمان دربارهی اینکه چقدر در زندان به او خوش گذشته و چقدر همه چیز بر وفق مرادش بودهاست سخن میگوید که ناگهان شلوارش به خاطر کاهش وزن شدید ناشی از بیغذایی از پای او میافتد و این اتفاق باعث منفجر شدن حضار در دادگاه از خنده میشود و به بهترین شکل پرده از این نمایش سرتاسر دروغ برمیدارد. بعد میبینیم که این فرد که قرار بوده جز حبس ابدیها باشد به خاطر همین اتفاق و به همین سادگی در بین اعدامیها قرار میگیرد.
دیدن این فیلم بسیار تاثیرگذار را به همهی ایرانیان توصیه میکنم تا کمی بیشتر با شیوههای نخنمای دهها سال قبل که همچنان هم مورد استفاده قرار میگیرند آشنا شوند و به قضاوتی منصفانهتر درباره قربانیان این شیوههای توتالیتریستی برسند. اما چیزی که این میان باید درس عبرتی برای همهی ما باشد این است که چنین شیوههایی دیر یا زود گریبان همهی کسانی را که روزی همین روشها را بر دیگران روا داشتند و آنانی که در مقابل اجرای این روشها بر دیگران، لبخند رضایت و شادمانی زدند و یا حتی سکوت پیشه کردند خواهد گرفت.
* فهرست افراد محاکمه شده (تلفظ اسامی به احتمال زیاد نادرست است):
رودولف اسلانسکی دبیرکل کیاسسی (اعدام)
ولادیمیر کلمنتیس وزیر امور خارجه (اعدام)
اوتو فیشل معاون وزارت دارایی (اعدام)
ژوزف فرانک معاون دبیرکل کیاسسی (اعدام)
لودویک فرژکا رئیس کمیتهی اقتصادی صدرات اعظم (اعدام)
بدریچ ژمیندر رئیس بخش بینالمللی دبیرخانه حزب (اعدام)
رودولف مارگولیوس معاون وزارت تجارت خارجی (اعدام)
بدریچ ریچین معاون وزرات دفاع (اعدام)
آندری سیمونه سردبیر روده پراوا – روزنامه رسمی حزب کمونیست چکسلواکی – (اعدام)
اوتو اشلینگ دبیر منطقهای حزب کمونیست چکسلواکی (اعدام)
کارل شواب معاون وزارت امنیت داخلی (اعدام)
واورو هاژو معاون وزارت امور خارجه (حبس ابد)
اوژن لوبل معاون وزارت تجارت خارجی (حبس ابد)
آرتور لاندن معاون وزارت امور خارجه (حبس ابد)
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:4 توسط مترسک تنها
|
آي سهراب.......
آي سهراب كجايي تو كجا ؟
آي سهراب جهاني دگرست
چشم ها را بايد بست
گوش ها كر بشويد ؛ فكر را
در نهان خانه ترديد ببنديد به چوب
با همه هستي خود
غرق در پوچي دنيا بشويد
دوست را بايد كشت
عشق را دفن كنيد
روز باراني بايد زير چتري برويد
پشت بر ابر كنيد
بگريزيد به زير سقفي
گل نيلوفر را بشكنيد از ساقه
زندگي هستي پوچي است به ابهام غروب
زندگي پول و زر و قدرت و جاه است همه
چشم ها را بايد بست ؛ ذهن را كور كنيد
تا نفهميد كه باران چيزي است
كه در او روح بهاران خفته است
تا نفهميد كه سهراب كه بود
تا نفهميد كه نيلوفر آبي زيباست
اين نصيحت شنويد :
كور باشيد همه ؛ هر چه كمتر بينيد ، هر چه كمتر دانيد
زندگيتان ... بشود.
آي سهراب كجايي تو كجا ؟
آي سهراب جهاني دگرست!!!
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:41 توسط مترسک تنها
|