انسان نمىتواند به آسمان نينديشد !
........... چگونه مىتواند ؟!
مگر انسان هايى كه عمر را بى چرا به چريدن مشغولند
............و سر به زمين فرو بردهاند و پوزه در خاك دارند
.............و غرق در آب و علفند
.......................اينها كه « گوسفندان » دوپايند !.....................
« دكتر على شريعتى »
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:25 توسط مترسک تنها
|
مترســـــک
زمین سبز تو مرده مترســـک دلت پیر است و پژمرده مترسک
کلاغی که به آن دلداده بودی تو را پاک آبرو بــــرده مترســــــک
زمانی مزرعـــــــه یار تو بوده و حالا از تــــو آزرده مترســــــک
پس از این سایه هم حتی نداری شدی تنها و افسرده مترســک
کسی مثل تو این ثانیه ها را بدون وقفه نشمرده مترســـک
هزاران حرف داری در دل خود ولی کس گوش نسپرده مترسک
برو از هستی ات چیزی نمانده بجز روح ترک خورده مترســـــــک.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:20 توسط مترسک تنها
|
پسر ایرانی از تجاوز به خودش میگوید- متن كامل مقاله تايمز – راديو زمانه
هما همایون
برگردان: داریوش رجبیان
روزنامه تایمز چاپ لندن در شماره روز شنبه خود مطلبی منتشر کرده است که حاکی از گرفتاریهای یک نوجوان در زندانهای ایران است. مطلب زیر متن کامل آن گزارش است:
پسر ۱۵ سالهای در یک خانه امن در مرکز ایران با پیکر و روان شکسته، نشسته و گریه میکند. رضا بیرون نمیرود و از تنهایی میترسد. میگوید که میخواهد به زندگیاش پایان دهد و درک دلیل این تمایلش مشکل نیست:
او تنها به خاطر این که مچبند سبز مخالفان دولت ایران را در دست داشته، به مدت ۲۰ روز در بند بوده و مکرراً مورد ضرب و جرح و تجاوز قرار گرفته است. آزار جنسیای که رضا متحمل شده، به شکنجههای زندان ابوغریب میماند؛ همان شکنجههایی که مقامات ایرانی به خاطر آن دولت آمریکا را تقبیح کرده بودند.
رضا در گفت و گو با روزنامه تایمز لندن، آن روزهای سخت را به یاد آورد و گفت: «زندگی من به سر رسیده. فکر نمیکنم که روزی بتوانم از این حالت رها شوم.»
رضا به شرطی موافقت کرد با تایمز گفت و گو کند که هویتش آشکار نشود. پزشک معالج وی با تقبل خطری که خود او را تهدید میکند، تایید کرد، رضا تمایل به خودکشی دارد و پیکرش پر از زخمهایی است که با جزئیات داستان او همخوانی دارد. خانواده رضا نومیدانه میکوشند هر چه زودتر ایران را ترک کنند.
رضا از شواهد زنده اتهاماتی است که اخیراً مهدی کروبی، یکی از رهبران مخالفان مطرح کرده است. وی مقامات زندانهای ایران را به تجاوز مستمر زندانیان مرد و زن برای شکستن اراده آنها متهم میکند. رژیم به نوبه خود میگوید که آقای کروبی با دروغ پراکنی به دشمنان ایران کمک میکند و تهدید کرده است که او را بازداشت خواهد کرد.
برخورد با این پسربچه، گویای این حقیقت است که یک رژیم مدعی دفاع از ارزشهای اسلامی، برای سرکوب میلیونها تن از شهروندانش که انتخاب دوباره محمود احمدینژاد به مقام ریاست جمهوری را تقلبی میدانند، از هیچ تلاشی فروگذار نخواهد کرد.
گرفتاریهای رضا در اواسط ماه ژوئیه، زمانی آغاز شد که او را همراه با ۴۰ نوجوان دیگر در جریان تظاهرات اعتراضی در یکی از شهرهای بزرگ ایران بازداشت کردند. بیشتر این نوجوانان واجد شرایط رأی نبودند.
آنها را به جایی بردند که به باور رضا، یک پایگاه بسیج بود. چشمانشان را بستند، لباس رو را از تنشان درآوردند، با کابل شلاقشان زدند و بعدا در یک کانتینر فولادی محبوسشان کردند.
در همان شب نخست سه مرد لباس شخصی که خود را زندانی وانمود میکردند، رضا را در برابر چشم همراهانش به زمین انداختند. در حالی که یکی از مردان سر او را به زیر فشار میداد، دومی بر پشتش سوار شد و سومی روی بدن رضا ادرار کرد و به او تجاوز نمود.
رضا میگوید: «آنها به ما گفتند که این کار را در راه خدا میکنند و این که با چه خیالی ما به خودمان حق داده بودیم علیه دولت اعتراض کنیم.» آن سه مرد به دیگر بچهها هشدار دادند که اگر فردای آن روز با بازپرسان همکاری نکنند، همین بلا به سر آنها هم خواهد آمد.
پس از آن رضا را بیرون کانتینر بردند و به یک میله فلزی بستند و تا صبح رهایش کردند.
صبح یکی از آن مردها آمد و از رضا پرسید که آیا از اتفاق شب گذشته درس گرفته یا نه.
«من خشمگین بودم. به صورت آن مرد تف کردم و فحشش دادم. او با آرنج و کف دستش یکی دو بار به صورتم زد.»
۲۰ دقیقه بعد، همان مرد با یک کیسه پر از مدفوع دوباره برگشت و آن کیسه را روی صورت رضا سابید و تهدید کرد که به خوردن مدفوع وادارش خواهد کرد.
بعدتر رضا را به اتاق بازپرسی بردند. او به بازپرسش ماجرای تجاوز را تعریف کرد. اکنون رضا معتقد است که تعریف آن ماجرا کار اشتباهی بود. «بازپرس خوشبرخورد بود؛ اما چشمهای من بسته بود. او گفت که قضیه را پیگیری خواهد کرد و من امیدوار شدم.»
به جای پیگیری، بازپرس دستور داد که دست و پای رضا را ببندند تا بار دیگر به او تجاوز شود. «این بار خود من این کار را میکنم تا بفهمی که این داستانها را نباید جای دیگر بگویی. این کار حقت است. به شماها باید تا دم مرگتان تجاوز کرد.»
بار دیگر او مورد تجاوز وحشیانه واقع شد. برای سه روز او در یک سلول انفرادی محبوس بود.
سپس مجبورش کردند زیر «اعتراف»ی امضا کند. در «نامه اعتراف» آمده بود که خارجیها از او و دوستانش خواسته بودند که بانکها و ساختان رسانههای دولتی را به آتش بکشند. از او خواستند که یک دوست ۱۶ سالهاش را به عنوان سرکرده گروه معرفی کند. آن دوستش را به حدی لت و پار کرده بودند که در بیمارستان بستری بود.
«من سخت میلرزیدم، به حدی که نمیشنیدم به من چه میگفتند. بدون این که نامه را خوانده باشم، زیر آن امضا کردم. ترسم این بود که آنها دوباره به من تجاوز خواهند کرد.»
روز بعدی رضا و دیگر بازداشتیان را به یک بازداشتگاه پلیس منتقل کردند و رضا یک هفته دیگر آنجا ماند.
در نیمه شب روز سوم افسران پلیس وارد سلول شدند، چشمانش را بستند و او را به دستشویی بردند و در آنجا بار دیگر به او تجاوز کردند.
«دستان من به لرزه افتاده بود و پاهایم لق شده بود. نمیتوانستم سر پا بایستم. افتادم و سرم را سخت به کف کوبیدم تا بمیرم. جیغ و فریاد میزدم و از آنها میخواستم که من را بکشند. دیگر تحملش را نداشتم و از خودم متنفر بودم.» رضا میگوید و اشک میریزد.
فردای آن روز یک فرمانده پلیس او را فرا خواند و پرسید که چرا شب گذشته آن همه فریاد میزد. بعد از این که او دلیل فریادش را توضیح داد، فرمانده از او پرسید که چه کسی به او تجاوز کرده است؟ پسربچه گفت که با چشمان بسته نمیتوانست متجاوزانش را ببیند.
فرمانده او را کتک زد و به دروغگویی متهمش کرد و رضا را واداشت که زیر یک نامه دیگر امضا کند. در آن نامه، رضا اعتراف میکرد که علیه نیروهای امنیتی اتهامات بیپایهای را مطرح کرده است.
اما این پایان مصیبتهای رضا نبود. او را همراه با حدود ۱۳۰ زندانی دیگر به محوطه دادگاه انقلاب شهر بردند. قاضی اعلام کرد که مخالفان سرسخت انقلاب اسلامی را به دار خواهد آویخت.
وی نام ۱۰ نوجوان را برخواند که رضا هم در آن میان بود. پیام قاضی روشن بود: اگر بچهها بار دیگر دم از تجاوز بزنند، اعدام خواهند شد.
قاضی آنها را به زندان مرکزی شهر فرستاد. به رضا دستبند زدند و برای ۱۰ روز با شش پسر دیگر در یک سلول کوچک نگه داشتند. شامگاهان افسران بچهها را کتک میزدند و با تمسخر میگفتند: «شما میخواهید انقلاب کنید؟»
در مواردی ارشدترین افسران، سه تن از بچهها را با خود میبرد. رضا میگوید: «وقتی بچهها به سلول برگشتند، خیلی آرام و ناراحت بودند.»
وقتی نوبت به رضا رسید، او و دو بچه دیگر را به یک اتاق کوچک بردند و دستور دادند لباسشان را در بیارند و با هم عمل جنسی انجام دهند. «او به ما گفت که از این طریق ما به تزکیه نفس خواهیم رسید و دیگر یارای نگاه کردن به چشم همدیگر را نخواهیم داشت. میگفت این کار ما را آرام خواهد کرد.»
پس از ۲۰ روز سرانجام خانواده رضا موفق شدند با پرداخت وثیقهای ۴۵ هزار پوندی (۷۵ میلیون تومانی) او را از زندان در بیاورند. قبل از آزادی به رضا بار دیگر هشدار دادند که درباره اتفاقاتی که برایش افتاده، به کسی چیزی نگوید.
برادر رضا میگوید: «یک دوست من که نگهبان زندان رضا بود، به من گفت که او بیمار شده. شبی که آزادش کردند، بیاختیار گریه میکرد. بعدا همه ماجرا را برای مادرم تعریف کرد.»
خانواده رضا یک پزشک را متقاعد کردند که علیرغم خطری که متوجهش خواهد شد، او را معالجه کند. پزشک زخمهای سطح بدن رضا را درمان کرده و به او آنتیبیوتیک و دارو داده، ولی نمیتواند معاینه داخلی انجام دهد.
رضا عمیقاً ضربه خورده؛ از احتمال بازگشت به زندان وحشت دارد و شبها بیخوابی میکشد.
پزشک او به روزنامه تایمز گفت که دیگر بازداشتیان هم همین سرنوشت را داشتهاند: «ما در بیمارستان موارد مشابه زیادی داریم؛ ولی نمیتوانیم آن موارد را گزارش کنیم. آنها به ما اجازه نمیدهند که برایشان پرونده باز کنیم و جزئیاتی را روی کاغذ آوریم.»
دریوری دایک، پژوهشگر سازمان عفو بینالملل در امور ایران میگوید که داستان رضا با دیگر گزارشهایی که این سازمان دریافت کرده است، همخوانی دارد؛ گزارشهایی که حاکی از پایمال کردن شرف و ناموس انسانی، آزار بیقید و بند و بدون رجوع به دادگاه و حتی همدستی مقامات قضایی در تجاوز به زندانیان و نادیده گرفتن حق ابتدایی دسترسی به مراقبت پزشکی است.
رضا لااقل از این مصیبت زنده بیرون آمد تا داستانش را برای جهانیان تعریف کند. اما دوست ۱۶ سالهاش که او مجبور بود به عنوان رهبر گروهشان معرفی کند، از شدت زخمهایی که برداشته بود، در بیمارستان جان داد.
هویت افرادی که در مقاله ذکرشان رفته، محفوظ است.
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:43 توسط مترسک تنها
|
آريل دورفمن، نمايشنامهنويس، شاعر و رماننويس شيليايی است که در آرژانتين و از پدر و مادری مهاجر روس بدنيا آمد. به آمريکا مهاجرت کردند، به خاطر افکار مارکسيستی پدرش مجبور به ترک آمريکا شده و به شيلی رفتند و مقيم آنجا شدند.
مدتها به عنوان مشاور سالوادور آلنده، رئيس جمهور سوسياليست شيلی در کنارش بود و پس از کودتای آمريکائی پينوشه، به شکلی شگفت انگيز جان سالم به در برد و به آمريکا رفت و از آن زمان تا کنون رنج مردم کشورش را به شيوههای گوناگون به گوش جهانيان رسانده است.
وصيت نامه: تقديم به بنديان زير شکنجه
وقتی به تو میگويند...................................
..........که من در زندان نيستم......................
...............باور مکن!..............
بايد روزی اين را اعتراف کنند!.......................
.......................وقتی به تو میگويند..........
.....................................که من آزاد شدهام
...............باور مکن!.............
روزی بايد اعتراف کنند که دروغ گفتهاند.........
...........وقتی به تو میگويند.......................
....................که من به خودم خيانت کردهام
...............باور مکن!.............
روزی بايد اعتراف کنند.....
............ که من به حزبم وفادار بودهام............
وقتی به تو میگويند که من در فرانسه بودهام
.............. باو مکن!.............
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:3 توسط مترسک تنها
|
زندگیه واقعی.........
دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:
اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
اقاي كي گفت:البته ! اگر كوسه ها ادم بود ند
توي دريا براي ماهي ها جعبه هاي محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توي آن ميگذاشتند
مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد
هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند
براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني هاي بزرگ بر پا ميكردند...
چون كه :
گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !!!
براي ماهي ها مدرسه ميساختند
وبه انها ياد ميدادند
كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند !!!
درس اصلي ماهيها اخلاق بود !
به انها مي قبولاند ند كه :
زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خود را در تقد يم يك كوسه كند !!!
به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند
اينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست ميايد !!!
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه ای روي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند !
همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده اي هم مينواختند كه بي اختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند ...!
در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها مي ا موخت :
..........."زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود" ..........
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 9:1 توسط مترسک تنها
|
موجودی به نام زن...................
زن عشق می كارد و كینه درو می كند...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی....
برای ازدواجش در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است ......
.........و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....
....و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
.........و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند،،،،،،،،
....... چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان،،،،،
...... جوانی بر باد رفته اش را می بیند ......
..........و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد،،،،،،،
........ سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده......
...................... و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
........................و اینها همه.........
........................ كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
........................................و این, رنج است....
....................................................................................................( دکتر علی شریعتی(
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 8:24 توسط مترسک تنها
|
تنفیذ با اعمال شاقه ، ابراهيم نبوي
در راستای اهمیت تنفیذ که یکی از مسائل مهم کشور بوده و احتمالا بخاطر همین امر مهم بزرگان کشور از جمله حسین رضازاده در آن شرکت نموده و نشان دادند که تا چه حد احمدی نژاد رئیس جمهور کشور می باشد، و ما منتظریم که تحلیف هم برگزار شود تا تهران در روز تحلیف نیز با همین شکوهی که تنفیذ برگزار شد، تحلیف را هم برگزار کند، به سووالات مربوط به این جلسه پرداخته و از همگان انتظار داریم به این سووالات پاسخ صحیح بدهند
سوال اول: با توجه به اینکه رهبری گفته است " اعتماد مردم سرمایه اصلی نظام است." پس نتیجه می گیریم نظام از نظر اقتصادی چه مشکلی دارد؟
گزینه اول: مشکل سرمایه
گزینه دوم: مشکل سرمایه برباد رفته
گزینه سوم: مشکل هزینه کردن کل سرمایه بدون دلیل
گزینه چهارم: مشکل تبدیل سرمایه به کود انسانی توسط مسوولان مربوطه
سوال دوم: مراسم تنفیذ ریاست جمهوری امسال شبیه چه مراسمی انجام شد.
گزینه اول: جشن خانه سینما
گزینه دوم: جشنواره فیلم فجر
گزینه سوم: جشنواره سینمای تجربی و نیمه حرفه ای
گزینه چهارم: جشنواره تئاتر و نمایشهای استانی فیلم فجر
سوال سوم: رهبری، جلسه تنفیذ دیروز را "جلسه پروزن و محترمی" خواند. علت پروزن بودن جلسه مذکور چه بود؟
گزینه اول: حضور حسین رضازاده در مراسم تنفیذ
گزینه دوم: حضور سردار فیروزآبادی در مراسم تنفیذ
گزینه سوم: حضور همزمان رضازاده و فیروز آبادی در مراسم تنفیذ.
گزینه چهارم: اصولا اگر رهبری این حرف را نمی زد، چی می خواست بگوید؟
سوال چهارم: با توجه به حضور عمو پورنگ ، احمد نجفی، شریفی نیا، جهانگیر الماسی و مایلی کهن، جای چه افراد دیگری در مراسم تنفیذ خالی بود؟
گزینه اول: کلاه قرمزی، پسرخاله و پلنگ صورتی
گزینه دوم: کلاه قرمزی، پسر خاله و کامران نجف زاده
گزینه سوم: شرک، پت و مت و لورل و هاردی
گزینه چهارم: کلاه قرمزی، پسرخاله و زورو
سوال پنجم: حضور قطبی سرمربی تیم ملی در مراسم تنفیذ به چه دلیل بود؟
گزینه اول: برای اینکه ثابت کند سرمربی تیم دولتی است نه تیم ملی.
گزینه دوم: بخاطر اینکه بازی را خوب اداره کند.
گزینه سوم: بخاطر اینکه هنوز فرق احمدی نژاد با اوباما توی چشمش نرفته است.
گزینه چهارم: بخاطر اینکه دور هم باشند.
سوال ششم: چرا هاشمی، خاتمی، کروبی، حسن خمینی، ناطق نوری، اقلیت مجلس و اعضای مهم مجلس خبرگان در مراسم تنفیذ حضور نداشتند؟
گزینه اول: رفته بودند گل بچینند.
گزینه دوم: خسته بودند، خواب شان می آمد.
گزینه سوم: مسافرت پیش آمده بود و نمی شد نرفت.
گزینه چهارم: آدم که در تشییع جنازه خودش شرکت نمی کند.
سوال هفتم: احمدی نژاد پس از دستگیری هزاران نفر و کشته شدن بیش از 300 نفر از مردم کشور، گفته است: " تمام تلاش ما برای نشاندن لبخند به لبان عزیز رهبری است." برای اینکه رهبری بخندد، چند نفر باید گریه کنند؟
گزینه اول: بین هزار تا پنج هزار
گزینه دوم: بین پنج هزار تا ده هزار
گزینه سوم: بین ده هزار تا پانزده هزار
گزینه چهارم: بالاتر از پانزده هزار
سوال هشتم: در پاسخ به این جمله وزیر کشور که گفته است " کوچکترین مورد ناامنی در این دوره انتخابات رخ نداد." از چه ضرب المثلی استفاده می شود؟
گزینه اول: اینجای عمه آدم دروغگو
گزینه دوم: دروغگو به خودشم دروغ می گه
گزینه سوم: دروغ حناق نیست که آدمو خفه کنه
گزینه چهارم: اوتور بابا، بکپ سرجات!
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:16 توسط مترسک تنها
|
برگ تکراری تاریخ: محاکمهی اسلانسکی
محاکمه رودولف اسلانسکی، یک دادگاه نمایشی علیه برخی از اعضای حزب کمونیست چکسلواکی (کیاسسی) بود که گمان میرفت روش رهبر یوگوسلاوی ژوزف تیتو را در پیش گرفتهاند و در 10 نوامبر 1952 انجام گرفت. در این نمایش رودولف اسلانسکی دبیرکل حزب کمونیست چکسلواکی به همراه 13 نفر دیگر از رهبران حزب که 11 نفرشان یهودی بودند به اتهام همکاری در یک توطئهی صهیونیستی-تروتسکیای-تیتویی محاکمه و محکوم شدند. 11 نفر اعدام گردیدند و 3 نفر به حبس ابد محکوم شدند.*
این محاکمه در نتیجهی شکاف در رهبری حزب کمونیست انجام شد و بخشی از پروژهی تحت القایِ استالین برای تصفیهی نیروهای “غیروفادار” در احزاب کمونیست کشورهای اروپای مرکزی و همینطور پاکسازی یهودیان از کادر رهبری احزاب کمونیست بود. کلمنت گوتوالد رئیس جمهور چکسلواکی و رهبر حزب کمونیست که نگران حذف شدن خود بود تصمیم گرفت اسلانسکی را قربانی کند. همکار قدیمی و دوست خود او که مقام دوم در حزب بود، بقیه افراد به نحوی انتخاب شده بودند که به شکلی واضح تهدید را به گوش گروههای مختلف برساند. دراین میان دو سادیست جنایتکار هم برای طبیعیتر به نظرآمدن نمایش انتخاب شدند.
رودولف اسلانسکی در هنگام شنیدن حکم اعدام دادگاه نمایشی نوامبر 1952
محاکمه و ارعاب ِ در پی ِ آن، بنا به دستور مسکو توسط مشاوران شوروی برنامهریزی و رهبری شد، یعنی همان کسانی که توسط خود گوتوالد و اسلانسکی و با کمک پرسنل سازمان امنیت چکسلواکی و به دنبال محاکمه لازلو رائیک در بوداپست (سپتامبر 1949) به چکسلواکی دعوت شده بودند.
همه کسانی که محاکمه شدند به تمامی اتهامات وارده اعتراف کردند (تحت فشار شدید شکنجه) و محکوم به مجازات شدند. مردم (!) چکسلواکی پتیشنی را امضا کردند که خواستار مجازات مرگ برای خائنین بود. رفتار وحشیانهای که با این افراد گردید روشی برای نمایش این بود که هیچ چیز جلودار حزب کمونیست نیست و معاندان انتظار کوچکترین شفقتی را نباید داشته باشند.
پس از مرگ استالین در 1953 کمکم سبعیت شکنجهها کاهش پیدا کرد و قربانیان دادگاه از جمله افرادی که از محاکمهی پراگ جان به دربرده بودند، یکی پس از دیگری عفو گرفتند. یکی از این افراد آرتور لاندن معاون وزیر امور خارجه بود که محکوم به حبس ابد شدهبود. او کتابی به نام اعتراف نوشت که سالها بعد دستمایه فیلمی بسیار دیدنی به همین نام از فیلمساز شهیر یونانی کنستانین کوستا گاوراس گردید. کارگردانی که آثار ارزشمند دیگری دربارهی دیکتاتوریها، در دیگر نقاط جهان از جمله سه فیلم مشهور زد درباره رژیم دیکتاتور یونان، حکومت نظامی در باره رژیم اروگوئه و جعبهی موسیقی درباره یک جنایاتکار ِ فاشیست مجار را در فیلموگرافی خود دارد و جالبی همهی این آثار شباهت لحظه به لحظه سکانسهای فیلمهای او با سکانسهای زندگی ماست. این فیلم با نقشآفرینی ایو مونتان در نقش آنتون لودویک (همان آرتور لاندن) و سیمون سینیوره در نقش همسرش ساخته شد. فیلم بیانیهای بسیار قوی در محکومیت توتالیتاریسم و به خصوص استالینیسم است.
آنتون لودویک معاون وزیر امور خارجه چکسلواکی کمونیست متوجه میشود که تحت نظر و تعقیب است. روزی او توسط سازمانی که خود را بالاتر از قدرت حاکمه معرفی میکند دستگیر و به زندان میافتد، او ماهها و بدون اینکه بداند برای چه، درسلول انفرادی نگه داشته میشود و در نهایت تحت فشار روشهای شستشوی مغزی از جمله محرومیت از خواب برای روزهای متوالی و دارو کمکم حاضر میشود که به جرمهای خیالی و خیانت اعتراف کند و حتی این اعترافات را در دادگاه عمومی تکرار کند. فیلم به خوبی نشان میدهد که چگونه شکنجه و فشار روانی در دورهی بازجویی باعث میشود که یک کارمند عالیرتبه وفادار به نظام به خیانت معترف گردد.
شاید یکی از به یاد ماندنیترین صحنههای این فیلم صحنهای از نمایش دادگاه است که یکی از متهمان دربارهی اینکه چقدر در زندان به او خوش گذشته و چقدر همه چیز بر وفق مرادش بودهاست سخن میگوید که ناگهان شلوارش به خاطر کاهش وزن شدید ناشی از بیغذایی از پای او میافتد و این اتفاق باعث منفجر شدن حضار در دادگاه از خنده میشود و به بهترین شکل پرده از این نمایش سرتاسر دروغ برمیدارد. بعد میبینیم که این فرد که قرار بوده جز حبس ابدیها باشد به خاطر همین اتفاق و به همین سادگی در بین اعدامیها قرار میگیرد.
دیدن این فیلم بسیار تاثیرگذار را به همهی ایرانیان توصیه میکنم تا کمی بیشتر با شیوههای نخنمای دهها سال قبل که همچنان هم مورد استفاده قرار میگیرند آشنا شوند و به قضاوتی منصفانهتر درباره قربانیان این شیوههای توتالیتریستی برسند. اما چیزی که این میان باید درس عبرتی برای همهی ما باشد این است که چنین شیوههایی دیر یا زود گریبان همهی کسانی را که روزی همین روشها را بر دیگران روا داشتند و آنانی که در مقابل اجرای این روشها بر دیگران، لبخند رضایت و شادمانی زدند و یا حتی سکوت پیشه کردند خواهد گرفت.
* فهرست افراد محاکمه شده (تلفظ اسامی به احتمال زیاد نادرست است):
رودولف اسلانسکی دبیرکل کیاسسی (اعدام)
ولادیمیر کلمنتیس وزیر امور خارجه (اعدام)
اوتو فیشل معاون وزارت دارایی (اعدام)
ژوزف فرانک معاون دبیرکل کیاسسی (اعدام)
لودویک فرژکا رئیس کمیتهی اقتصادی صدرات اعظم (اعدام)
بدریچ ژمیندر رئیس بخش بینالمللی دبیرخانه حزب (اعدام)
رودولف مارگولیوس معاون وزارت تجارت خارجی (اعدام)
بدریچ ریچین معاون وزرات دفاع (اعدام)
آندری سیمونه سردبیر روده پراوا – روزنامه رسمی حزب کمونیست چکسلواکی – (اعدام)
اوتو اشلینگ دبیر منطقهای حزب کمونیست چکسلواکی (اعدام)
کارل شواب معاون وزارت امنیت داخلی (اعدام)
واورو هاژو معاون وزارت امور خارجه (حبس ابد)
اوژن لوبل معاون وزارت تجارت خارجی (حبس ابد)
آرتور لاندن معاون وزارت امور خارجه (حبس ابد)
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:4 توسط مترسک تنها
|
آي سهراب.......
آي سهراب كجايي تو كجا ؟
آي سهراب جهاني دگرست
چشم ها را بايد بست
گوش ها كر بشويد ؛ فكر را
در نهان خانه ترديد ببنديد به چوب
با همه هستي خود
غرق در پوچي دنيا بشويد
دوست را بايد كشت
عشق را دفن كنيد
روز باراني بايد زير چتري برويد
پشت بر ابر كنيد
بگريزيد به زير سقفي
گل نيلوفر را بشكنيد از ساقه
زندگي هستي پوچي است به ابهام غروب
زندگي پول و زر و قدرت و جاه است همه
چشم ها را بايد بست ؛ ذهن را كور كنيد
تا نفهميد كه باران چيزي است
كه در او روح بهاران خفته است
تا نفهميد كه سهراب كه بود
تا نفهميد كه نيلوفر آبي زيباست
اين نصيحت شنويد :
كور باشيد همه ؛ هر چه كمتر بينيد ، هر چه كمتر دانيد
زندگيتان ... بشود.
آي سهراب كجايي تو كجا ؟
آي سهراب جهاني دگرست!!!
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:41 توسط مترسک تنها
|
کارون ز چشمه خشکید ، البرز لب فرو بست
حتي دل دماوند ، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند ، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید ، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان ، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا ، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما ، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها ، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری ، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند ، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی ، فریادمان بلند است
اما چه سود ، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس ، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی ، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش ، ای مهر آریایی
بی نام تو ، وطن نیز نام و نشان ندارد
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:8 توسط مترسک تنها
|